۱۳۸۸-۰۳-۱۵

.
برایـم دعـا کـن


خیلی وقته از سرگذشتم چیزی ننوشتم ، بهتره یه مقدارم بجای بحثهای علمی از سرگذشتم بگم چون معتقدم حرفهای دل هر کسی و گفتن از زندگی فردی باعث میشه شنونده و خواننده با هویت نویسنده خیلی بهتر و بیشتر آشنا بشه و مطمئن هستم اگه پای درد و دل هر همجنسگرایی بنشینید چیزهایی رو میشنوید که کلی با ذهنیتی که دارید فرق میکنه


خوب بگذریم ، تا اونجا گفته بودم که با مهرداد توی مسجد محل آشنا شده بودم و بخاطر نقاط اشتراک زیادی که داشتیم دوستای خوب و صمیمی شده بودیم اما ، اما در وجود من یک ترس بزرگ ریشه کرده بود که هر روز بزرگتر میشد ، فکر کنم همه آدما وقتی یه دوست پیدا میکنند که خیلی بهش علاقه دارند از اینکه یه روزی از دست بدنش همیشه احساس ترس می کنند و برای اینکه هیچ وقت دوستشونو از دست ندند هر کاری میکنند تا همیشه کنار دوستشون باشند ، منم تو همون حالو هوا بودم ، از یه طرف خواهان تداوم دوستی بودم از یه طرف تو فکر سوتی ندادن کاری که باعث از دست دادن مهرداد نشم ، اما خوب بزرگترین مورد من گرایش جنسیم بود که همه ذهنمو به خودش معطوف کرده بود که مهرداد همینکه بفهمه من همجنسگرام حتی یک ثانیه هم درنگ نمیکنه ، روی همه چیز خط بطلان میکشه و میره پی کار خودش


خلاصه روزا میگذشت ، و ما بیشتر تو مسجد همدیگرو میدیدم ، یه مدتی من شده بودم مسئول ثبت نام تور جمکران ، بعضی وقتها هم مهرداد میموند پیشم و کمکم میکرد ، لیست بچه ها رو مرتب میکردیم ، اون موقع نفری پانصد تومان می گرفتیم و به حاج آقا ... تحویل می دادیم و حاج آقا ... با آژانس مسافرتی هماهنگ کرده بود که اگر تعداد بچه ها زیاد بود اتوبوس بیاد اگر کم بود مینی بوس ، و من مسئول بودم که ضمن ثبت نام و جمع آوری وجوه نقدی بچه ها ، آمار دقیق رو تا قبل از سه شنبه هر هفته به اطلاع حاج آقا برسونم . خلاصه منو مهردادم همیشه کنار هم بودیم ، حتی در مسجد جمکران هم یه قرار گذاشته بودیم ، چون جمکران اونقدر شلوغ میشد که واقعا جای سوزن انداختن نبود و باید کلی صبر میکردی تا جا خالی بشه تا بتونی بری نماز مسجد جمکران رو بخونی ، ما قرار گذاشته بودیم که هر وقت یکیمون موفق شد جای خالی گیر بیاره و یکیمون نتونست بعد از اینکه نماز اونیکه تموم شده با اشاره خبر بهم بدیم که بیاد تو و همونجا بایسته تا یه وقت جای اونیکه نمازش تموم شده رو کسی دیگه نگیره ، چون واقعا نمیشد جا گیر بیاری


اون روزا گذشت ، از همه چیز هم خبر داشتیم ، درد و دلها می کردیم ، با هم دعا می کردیم ، تو عالم دوستی مثلا از اسرار همدیگه باخبر بودیم خلاصه اعتماد و ایمان کامل بهم داشتیم ، تا اینکه روزایی رسید که به قول فک و فامیل دیگه وقت زن گرفتنمون بود ، مهرداد برام تعریف میکرد که فلانی چه خوابهایی براش دیده و منم میگفتم آره بابا مادربزگ منم برام از همون خوابا دیده ، باسه خودمون میگفتیم و می خندیدم ، ولی خوب مهرداد همچینم بدش نمی اومد که زود ازدواج کنه ، با توجه به اینکه یک دگرجنسگرا بود ، گاهی به من میگفت ما که بالاخره یه روزی باید زن بگیریم پس بیا زودتر زن بگیریم ، حتی اونقدر رویایی فکر میکرد و میگفت : سعید قول بده بعد از اینکه هر دوتامون زن گرفتیم با هم رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم یا گاهی می گفت : اصلا من خودم از توی فامیل خودمون برات یه دختر پیدا میکنم تا مطمئن بشم هر کجای دنیا هم بری بازم دوست خودمی و کنارمی ، از این حرفها


اما من ، وقتی این حرفها رو می شنیدم الکی بازم فیلم بازی می کردم ، هی ایراد بنی اسرائیلی می بافتم ، اما توی دلم داغون می شدم ، از اینکه چجوری به مهرداد بگم من زن دوست ندارم ، من اصلا به زن گرایش ندارم ، چجوری به بهترین دوستم ، به دوستی که حتی برای از دست ندادن من میگه یه دختر از فامیلامون برات میگیرم حقیقتو بگم


چجوری به مهرداد بگم : این دوست تو که اینقدر قبولش داری یه همجنسگرا هستش !!!


خلاصه زمزمه های نامزد کردن مهرداد به گوش همه رسید ، به گوش منم رسید ، هم خوشحال شدم هم ناراحت ، خوشحال از اینکه بهترین دوستم داره سروسامون میگیره ، ناراحت از اینکه دیگه اون روزای دوستی تموم شد ، هر چقدرم مهرداد منو دوست داشته باشه و منو قبول داشته باشه دیگه نمی تونه مثل سابق وقتشو با من بگذرونه


اما این آقا مهرداد ول کن معامله نبود ، گیر هفت پیچ به من داده بود که منم باید آستین بالا بزنمو زن بگیرم ، همونطور که گفته بود از دخترای فک و فامیلشون هی برای من مورد پیدا میکرد ، منم هی دنبال دلیل می گشتم ، حتی یکی از همون خواستگاریهایی که رفتم دختر اقوام مهردادینا بود که مجبور شدم برای رد گم کنی برم


تا جائیکه دیدم واقعا نمیتونم بیخیال بشم ، و باید به مهرداد حقیقتو بگم ، کلی با خودم کلنجار رفتم ، چجوری بگم ، چی بگم ، بعدش چی میشه ، و ...... خودمو برای هر برخوردی آماده کرده بودم ، اما دیگه میخواستم به این فیلم بازی کردن و نقاب روی چهره زدن حداقل برای یه نفر که بهترین دوستم بود خاتمه بدم


و آن روز رسید ، آرومو قرار نداشتم ، از دیدن مهرداد وحشت داشتم ، از اینکه داشتم حرکتی می کردم که ممکنه برای همیشه مهردادو از دست بدم تردید داشتم ، اما انگار یه جورایی هم حس می کردم نیاز به درد و دل کردن دارم ، نه یه درد و دل ساختگی بلکه یه درد و دل واقعی که هیچ وقت نتونسته بودم با کسی از راز درونم و حقیقت وجودم درد و دل کنم ، خلاصه ساعت 6 عصر با مهرداد قرار داشتیم ، بهش گفته بودم بریم پارک ، میخوام حسابی باهات حرف بزنم ، یه حرفهایی که تا حالا تو عمرت نمونشو نشنیدی ، مهرداد هم کلی تعجب کرده بود و کلی براش سوال شده بود که من قراره چی بهش بگم ، مهرداد اومد مثل همیشه خوب و مهربون ، گفت : بریم ببینیم امروز چته


خلاصه ، روی نمیکت نشتیم ، مهرداد گفت : خوب شروع کن ، من هر چی بگی فکر کردم که یعنی سعید راجبه چی میخواد حرف بزنه چیزی به ذهنم نرسید ، حالا بگو من منتظر شنیدن هستم


منم ، نمیدونستم چجوری شروع کنم ، خلاصه یه آه کشیدم و توکل بخدا کردم و شروع کردم ، گفتم : مهرداد تو منو چند ساله میشناسی مگه نه ؟ مهرداد گفت : خوب آره . گفتم خدائیش تو این چند سال موردی از من دیدی ؟ گفت : خوب نه ، حالا چجور موردی منظورته ؟ گفتم : مورد اخلاقی و از این جور چیزا ، گفت : نه والا ، تازه خانوادتونم که میشناسم ، اصلا منظورت از این حرفا چیه ؟ منو میشناسیو موردی دارم یا ندارمو اینا چیه داری میگی ؟ چی میخوای بگی هان ؟


بهش گفتم : مهرداد خوب گوش کن ، شاید بعد از شنیدن حرفهای من ، همین حرفهایی که الان داری میزنی رو خودتم در مورد من قبول نداشته باشی ، شاید حتی تو صورتم تحف بندازیو چند تا بد و بیراه بگی و بری ، حتی دیگه پشت سرتم نگاه نکنی


قیافه مهرداد تغییر کرده بود ، بوضوح حالت تعجب و نگرانی توی صورتش معلوم بود ، گفتم : من انتظار همه این برخوردارو از طرف تو دارم ، برای همینم با آمادگی بعد از این همه سال دوستی می خوام چیزیو بهت بگم که تا حالا بهت نگفته بودم ، البته میدونم شاید شوکه بشی ، شاید الان برخوردی داشته باشی که بعدا خودتم پشیمون بشی ، برای همینم میدونم که زمان شاید باعث بشه قضاوتت و نظرت نسبت به من تغییر کنه ، شایدم نکنه


مهرداد گفت : سعید تو منو خیلی ترسوندی ، مگه چی شده پسر ؟


گفتم : نه نترس ، این منم که باید از برخورد تو بترسم نه تو ، میدونی چرا ؟


گفت : د یالله بگو ، بگو ببینم چه مرگت شده


گفتم : مهرداد ، سعید تو ، دوستی که خیلی قبولش داری ، یه همجنسگراست !!!


وقتی اینو گفتم ، مهرداد مات و مبهوت فقط بهم نگاه کرد ، اونقدر شوکه شده بود که نه نشانی از تائید و همدردی توی صورتش دیده میشد نه حتی نشانی از نفرت و انزجار ، به معنای واقعی شوکه شده بود ، اما من دلم ریخته بود ، تعادلمو از دست داده بودم ، صدام می لرزید ، اما مجبور بودم بازم بگم ، بازم بگم که توی تمام این سالها چه دردی کشیدم ، توی تمام این سالها تنهای تنها مجبور بودم نقش بازی کنم تا کسی بهم ناسزا نگه ، کسی اذیتم نکنه ، کسی منو از خودش نرونه و ...


خلاصه مهرداد هاج و واج حرفهای منو میشنید و من جلوش و روبروش روی نیمکت نشسته بودم و آروم آروم اشک میریختم و صدای یه عمر ناله و فریادمو گرفته بودم تا نگاه مردم به ما جلب نشه ، دیگه احساس کردم چیزی برای گفتن ندارم ، بهش گفتم : آقا مهرداد اینم از این ، خیالم راحت شد ، حداقل بعد از این تو یکی میدونی که چرا من پی زن گرفتن نیستم ، چی هی ایراد بنی اسرائیلی میگیرم و .... حالا بقیشم به خودت ربط داره عزیز ، اگه تا حالا نمیدونستی ، بعد از این میدونیکه سعید تو همجنسگرا بوده و هست ، خودتم که منو چند ساله میشناسی ، من هیچ اجباری برای اینکه دوستم بمونی ندارم ، ولی اگر قرار دیگه هم دیگرو نبینیم ، برات آرزوی خوشبختی میکنم و از همین الان ازدواجتو تبریک میگم ، خداحافظ


بلند شدم راه افتادم ، حالم بد بود ، ولی دیگه کار از کار گذشته بود ، همه چیزو گفته بودم ، اما مهرداد باهام نیمود ، من حتی پشت سرمم نگاه نکردم که آیا هنوز سرجاش نشسته یا رفته ؟ پیش خودم فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شده و دیگه ربطی به من نداره مهرداد کجاست و کجا میره ، خلاصه اون شب خودمم نمیدونم چه حالی داشتم ، اما گذشت


یه روز ، دو روز ، سه روز ، چهار روز گذشت هیچ خبری از مهرداد نشد ، روزهای تلخی توی زندگیم شروع شده بود که ناخواسته فقط باید بخاطر چیزیکه دست خودمم نبوده اما باهاش به دنیا اومده بودم دست و پنجه نرم میکردم ، یعنی طرد و رانده شدن از اطرافیان ، پیش خودم فکر میکردم منم دچار همون سرنوشتی شدم که هر همجنسگرایی وقتی به خانوادش یا دوستاش یا همکارش ... میگه همجنسگراست از طرف عزیزترین کسانش طرد و رانده میشه


اما ، روز پنجم ، مهرداد عزیزم ، با اون قلب مهروبونش که واقعا نشانه خداوند درش بود به سراغم اومد ، من خونه بودم که صدای زنگ در بصدا دراومد ، مادرم که بلند منو صدا زد : سعید ، آقا مهرداد تشریف آوردن ، سعید


من که اصلا باورم نمیشد ، تا به خودم بجمبم برم جلوی در به استقبال مهرداد ، یه دفعه دیدم مهرداد جلوی در اتاقم واستاده و میگه : حضرت آقا اجازه ورود به بنده میدهند ؟


من ، اصلا فکم قدرت حرکت کردن نداشت ، فقط بهش نگاه میکردم ، مهرداد خودش اومد توی اتاق ، نشست جای همیشگیش ، خیلی مهربون مثل همیشه ، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ، حالمو پرسید ، گفت : مارو نمی بینی خوشی ؟ مثل اینکه خیلی بی ما بهت خوش می گذره ؟ اینارو که گفت من نتونستم جلوی اشکمو بگیرم ، بازم شروع کردم مثل بچه ها گریه کردن

.

مهرداد اومد نزدیکم ، بغلم کردم ، گفت : فکر کردی من اونقدر بی معرفت هستم که دوستی مثل تو رو فقط بخاطر اینکه همجنسباز هست ولش کنم ، من در حالیکه گریه میکردم بهش گفتم : همجنسباز نه ، همجنسگرا


مهرداد خندیدو گفت : امان از دست تو ، توی این حالتم دست از اطلاع دهی به قول خودت درست بر نمیداری ، خلاصه کلی باهام حرف زد ، یعنی درد و دل کرد ، بهم گفت اون شب تا صبح نخوابیده همش راجع به خودمون فکر میکرده ، هر چقدر پیشه خودش گفته آخه چطور ممکنه سعید همجنسگرا باشه ، من سعیدو سالها میشناسم ، اونقدر که حتی بردمش خواستگاری دختر قوم و خویشه خودم ، خلاصه هی حرف و حرف و حرف . بعدشم وقتی من اون حرفها و اطلاعاتی که میدونستم بهش گفته بودم باعث شده بود که منو درک کنه و منو منحرف و بی دین و ایمون ندونه که به قول خودش تو این سالهای دوستی از این نظرا منو میشناخته


اون روز یکی از بهترین روزایی بود که با مهرداد نشستیم و درد و دل کردیم ، و اون روز مهرداد کارت دعوت عروسیشو رو هم برام آورده بود ، و موقع خداحافظی دوباره بغلم کردو در گوشم گفت :

سعید جان برام دعا کن

.

۴ نظر:

ramin گفت...

سلام دوست خوبم
خیلی خیلی ممنونم از اینکه با صبر و حوصله فراوان وبلاگ منو خوندی و نظر پربار و پرنکته ای برام نوشتی
متاسفانه شیرین ترین بخش زندگی دو پسر که زندگی برای همیشه زیر یک سقفه با یک سری مشکلات همراهه که باید با همفکری دوستان خوبی مثل شما حلش کرد.
خانواده هیچ وقت حاضر نیست ناراحتی فرزندش رو ببینه و متقابلا فرزند هم همینطور به همین دلیل فکر میکنم بشه یه کارایی کرد
عشق همیشه حلال مشکلاته .
وقتی دو نفر همدیگه رو بخوان هیچ مشکلی نمیتونه سد راهشون بشه.
ممنونم بازم از اینکه به وبلاگ من میای و نظر میدی.
این موضوع یه موضوع مهمه که درد دل خیلی ها مثل منه. ازت میخوام اگه ممکنه آدرس وبلاگ منو به کسانی که میدونی به این مشکلات فکر میکنن و میتونن کمکم کنن بده تا با نظرشون خوشحال و راهنمائیم کنن.

با سپاس فراوان - رامین

مرد تنها گفت...

ببین حالا من مطمئن نیستم تو همجنسگرا هستی ولی این تو هیچ جامعه ای قابل هضم نیست حتی برای خود من ولی باید یه فرصت به همه داد اصولا فکرمی کنم با این کار شاید دید منفی خودمو بتونم عوض کنم البته من سعی دارم با تو صادقانه برخود کنم لطفا از من ناراحت نشی

امین گفت...

نمیدونم بگم خوش به حال تو که دوستی مث مهرداد داری
یا بگم خوشبحاله مهرداد که دوستی مث تو داره
به هر حال دوستی خیلی مهمتر از این حرفاس که صرفا" به خاطر یه گرایش خاص از هم بپاشه
خوشحالم که هنوزم هستی

alireza گفت...

تكان دهنده بود به نظر من