خـواســتگار دگرجنســگرا
خدایا ، چه بگویم ، چگونه از لحظات درد و درمانده گی سخن گویم ، چگونه به بنده عزیز دیگرت از عجز خود بگویم که دلش را نشکنم ؟ خدایا چگونه دلی را نشکنم ؟
به گمانم برای بسیاری از همجنسگرایان خواستگاری از دگرجنسگرایان پیدا می شود ، بخصوص زنان همجنسگرا که بی شک در طول دوران جوانی با خواستگاران دگرجنسگرای خود روبرو می شوند و هر بار به بهانه ای دست رد به سینه خواستگار خود می زنند ، داشتن خواستگاران دگرجنسگرا برای دختران و زنان همجنسگرا با توجه به جنسیت و فرهنگ مرسوم بسیار طبیعی است ، اما گاهی پیش می آید که بر خلاف فرهنگ و سنت مرسوم که حتمأ مرد باید از دختر خواستگاری نماید ، این دختر و زن می باشد که از مرد دلخواهش رسمأ خواستگاری می کند ، البته باید عرض کنم از دیدگاه شخص بنده نه تنها هیچ اشکالی ندارد بلکه گامی برای احترام گذاردن به حقوق و خواسته ها و شخصیت دختران و زنان می باشد ، که حق انتخاب فقط در انحصار مردان نیست ، بطور کلی مقوله انتخاب و مهمتر از آن حق داشتن انتخاب هیچ رابطه مستقیمی با جنسیت ندارد
خوب بگذریم ، برویم سر اصل مطلب که مدتی است ذهنم را مشغول نموده
یک روزی مثل همه روزهای خدا ، سرگرم کار خود بودم ، زنگ تلفن به گوش رسید ، گوشی را برداشتم
الو بفرمائید
صدای دختری را از پشت خط شنیدم که با آرامش و شمرده حرف می زد و اینگونه آغاز نمود
_ سلام ، جناب آقای سعید ....
بله ، بفرمائید ، خودم هستم
_ معذرت می خوام ، وقت دارید راجع به یه یک موضوع مهم با شما صحبت کنم ؟
خواهش می کنم ، بفرمائید
_ من شما را مدتی هست که می شناسم ، شما هم منرا دیده اید ، من حتی خانواده شما را هم می شناسم ، و مدتی هست که راجع به شما و خانواده تان تحقیق کردم و شناخت بیشتری پیدا کردم ، راستش ، راستش
خواهش می کنم راحت باشید ، اگه مشکلی پیش اومده بفرمائید
_ نه نه ابدأ ، مسئله چیز دیگه ای است ، من ، من از شما خوشم می آد ، و خیلی وقت است که شما را در نظر دارم و اگر الان به شما زنگ زدم تمام فکرهایم را کرده ام
من ، کم کم متوجه شدم که موضوع دارد کمی جدی و به قول معروف کار دارد به جاهای باریک می کشد ، البته گمان کردم فقط یه درخواست دوستی ساده باشد ، منم گفتم
خواهش می کنم ، نظر لطف شماست
_ خواهش می کنم به حرفهای من گوش کنید و این تماس مرا به حساب دیگه ای نگذارید ، منم می دونم که تو ایران رسمه مرد به خواستگاری دختر بره اما به نظرم هیچ مانعی نیست که یه دختر وقتی یه پسری را می شناسد و دوستش دارد او به خواستگاریش برود ، برای همین من به خودم جرأت دادم که از شما رسمأ خواستگاری کنم
من دیگه کاملأ متوجه شده بودم که قضیه چیست ، و البته به طرز عجیبی شوکه ، اما خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم
خواهش می کنم ، البته به نظر منم هیچ اشکالی در اینکه دختر از پسر خواستگاری کنه نیست ، خوب شما منو می شناسید و می گوئید منم شما را دیده ام ، اما من اصلأ نمیتونم حدس بزنم شما چه کسی هستید ؟ بعدشم خانم محترم بهتر نیست حضوری صحبت کنیم ؟ تا بفهمم مخاطبم کیست ؟
_ نه آقا سعید ، من خواستم اول از قصد و نیت شما مطمئن بشم ، بعدأ مسلمأ حضوری صحبت خواهیم کرد
ازش پرسیدم ، چه قصد و نیتی ؟
_ که اینکه آیا اصلأ قصد ازدواج دارید ؟
اینجا من واقعأ ماندم چی بگم ، از یه طرف چنین تماسی برای اولین بار برایم پیش آمده بود ، و از طرفی دیگر هیچ آمادگی برای برخورد با این نوع صحبتها نداشتم ، خیلی زود گفتم
راستش نه ، فعلأ نه قصدشو دارم و نه آمادگیشو ، اما خوب خیلی کنجکاو هستم که بدونم شما کی هستید ؟
_ آقا سعید من هیچ عجله ای ندارم ، حتی اگر چند سال طول بکشد منتظر شما می مانم
آخه خانم عزیز ، فکر نکنم به این زودیها شرایطم برای ازدواج فراهم شود ، ممکن است شما در این فاصله موردهای دیگرتان را از دست دهید ، بعدشم شما منو می شناسید ، اما من حتی نمیدونم شما کی هستید ؟ چه تیپی هستید ؟
_ با خنده گفت : برای همین میگم اگه قصد ازدواج دارید و تو فکرش هستید من بیام خواستگاری شما دیگه ، شاید شما هم وقتی منو دیدید از من خوشتون اومد
و من باز تکرار کردم ، به هیچ عنوان شرایط ازدواج را ندارم ، و حالا حالا هم اصلأ بهش فکر نمیکنم ، و از تماس شما هم اصلأ ناراحت نشدم ، براتون آرزوی خوشبختی می کنم انشالله خداوند یک مرد مهربان و خوب قسمتتان کند
خلاصه اولین تماس خواستگار دگرجنسگرای بنده نیز بدین صورت پایان یافت ، اما قصه پایان نیافت بلکه بطور جدی تری ادامه دار شد ، باز یه روز مثل همه روزهای خدا نسشته بودم روی صندلی در محل کارم ، که زنگ تلفن بصدا در آمد ، گوشی را برداشتم ، اینبار صدای یک خانم مسن به گوش رسید
_ سلام ، جناب آقای سعید ....
سلام از ماست بفرمائید ، بله خودم هستم ، امری هست در خدمتم
_ خواهش میکنم پسرم ، وقت دارید با شما در مورد موضوعی صحبت کنم ؟
خواهش میکنم بله وقتم آزاد است ، شما بفرمائید
_ ببین پسرم ، من عمه اون دختری هستم که چند روز پیش با شما تماس و .......
خلاصه سرتونو درد نیارم ، از قرار معلوم اون دختر خانم محترم که هنوزم نمی دونم چه کسی هستش با عمه جانشان در مورد بنده حرفها زده بود ، و عمه ایشان قصد بازی نمودن نقش واسطه و پادرمیانی داشتند ، بعد ازکلی صحبت با عمه خانم ، ایشان ازم پرسیدند
_ خوب حالا من چی به این دختر جوون بگم که از شما خوشش آمده و فکر میکنه شما همسر مناسب و خوبی برایش خواهید بود ؟
منم به عمه خانم گفتم : لطف کنید هر جور خودتان صلاح می دانید به ایشان بگوئید که من اصلأ قصد ازدواج ندارم ، اصلأ برای اینکه موضوع کاملأ خاتمه پیدا کنه بگوئید بنده نامزد دارم
خلاصه با سلام و صلوات و خوبی و خوشی با عمه خانم خداحافظی کردیم و عمه خانم از اینکه بنده وقتی گذاشته بودم و به حرفهایشان گوش داده بودم از من خیلی خیلی خیلی تشکر نمودند و بیشتر از برخورد و برداشت بنده تشکر کردند
اما ، اما این حکایت آتشی در جانم انداخت ، که خدایا چرا ؟ چرا نمی توانم همانطور که به راحتی بهانه می آورم به همان راحتی بگویم دختر خانم عزیز ، دختر خانم محترم بنده همجنسگرا هستم ، شما شاید از نظر اخلاقی و رفتاری منرا مناسب همسری دیده اید اما از نظر گرایش جنسی من مناسب شما نیستم ، و چرا آن دختر خانم محترم که جرأت خواستگاری کردن ازمن را داشت قدرت درک حقیقت ذاتی و گرایش جنسی منرا ندارد ؟
البته شایدم دارد و من خبر ندارم
اما آن شب در تنهایی خود برایش بهترین دعاها را کردم ، برایش از خداوند همسری مهربان و ثروتمند آرزو کردم ، و از خداوند درخواست بخشش کردم که مرا ببخشد که ناخواسته باعث شکستن دل بنده عزیزش شدم
و جایتان خالی تا توانستم برای خودم و تنهایی خودم گریستم
.