۱۳۸۸-۰۶-۱۸


خـنــــده هــای گـــــریـه دار
.
مطلب زیر برگرفته از وبلاگ ( نـه دختـــر نـه پســـر ) می باشد
.
ستـــاره یک ترنس سکشوال ام تو اف
.
.

گاهی آدم با خنده های دیگران خنده اش میگیرد وگاهی ازخنده های دیگران گریه اش میگیرد آن شب هیچ وقت یادم نمیره ، پنج شبنه بود مثل پنج شنبه های معمول اومده بودند خونمون ، خواهرام و دامادامون ، اونایی که تو خانواده ای زندگی می کنند که غیر از خودشون خواهر و برادر دیگه ای دارند و خواهرانشون ازدواج کرده اند و همه به خونه بخت و سر زندگی خودشون رفتن می دونن من چی می گم .معمولا هرپنج شنبه ، همه اونایی که ازدواج کردند میان به دیدن مادر، به این بهانه دور هم جمع میشن و یه نهار یا یه شامی را با هم می خورند و بعد دوباره میرن خونه های خودشون تا هفته بعد.اما گاهی همین دور هم جمع شدنها برای یه نفر شاید لذت بخش نباشه ، اید فرصتی بشه باسه اونایی که دنبال هر دلیلی هستند تا دل یه نفرو بشکونند ، مثل دل من که بارها به دست همان دامادهایمان شکست و چیزی نتونستم بگم
.
داستان از اینجا شروع شد ، من عاشق مـ دونا هستم ، خیلی دوسش دارم هر وقت ببینم ازش موزیک یا کلیپی پخش میشه میشینم با تمام دلو جونم بهش نگاه یا گوش می کنم ، و اون شب نحس ، اون شبی که من غرق تماشای خواننده محبوبم شدم ، یکی از سیاه ترین شبهای عمرم شد و آغاز قدمهای اجباری من ، سر شام بودیم که یه دفعه تلویزیون یه کلیپ ازمـ دونا پخش کرد من بی اختیار اونقدر ذوق کردم که بلند گفتم :

اوا ، مـ دونا

بعد ، یه دفعه دیدم که دامادمون به اون یکی دامادمون زیر چشمی نگاه کرد و گفت :

اوا چی ؟

بعدش با هم خندیدند ، صدا ی خنده های اونا بود که فضای شام رو به خودش اختصاص داده بود ، اونا می خندیدند ولی من تو دلم اشک می ریختم ، بیچاره خواهرام که نمی تونستن چیزی بگن ، من از نگاه های شرمگینشون فهمیدم که اونا هم از رفتار من غرق خجالت شدن ولی خوب چی می تونستن بگن ، اونا خندیدند در حالیکه من بغض کرده بودم و بزور از ریختن اشکی که گوشه چشمام جمع شده بود جلوگیری می کردم . اون شب ، شبی بود که مورد تمسخر نزدیکترین کسانم قرار گرفتم ،می دونستم که باید هر جورشده حفظ ظاهر بکنم تا بیشتراز این بهانه ندم دستشون ، اما دیگه کار از کار گذشته بود ، می دونید من در زندگیم خیلی سعی کردم که مراقب رفتارم و گفتارم باشم اما بخدا بعضی وقتها از دستم در میره ، میشم همون ستاره واقعی ، همون ستاره ای که وقتی کسی کنارش نیست ، وقتی تنهاست به همه عالم و دنیا می گه من ستاره هستم یه دختر واقعی اما بخاطر همین حرفها ، همین نگاه ها ، مجبورم خودمو قایم کنم ، خودمو غیر از اونی که هستم نشون بدم ، در یک کلام بشم یه بازگیر ماهر که سخترین نقش رو باید ایفا کنه ، یعنی نقش یک پسر را ، بگذریم دیگه از خجالت نمیتونستم به صورتشون نگاه کنم ، همش خدا خدا می کردم زود پاشن برن خونه های خودشون ، بالاخره رفتن ، و من انگار سالها منتظر بودم که ضجه بکشم ، انگار سالها بود کسی نگذاشته بود من حتی یه قطره اشک بریزم ، تا اونا رفتن منم به اتاقم رفتم ، درو بستم ، نشستم همون گوشه همیشگی که سالهاست محراب گریه هایم شده است ، بازم مثل همیشه بیصدا ضجه زدم ، گریه کردم ، به خودم فحش دادم ، که چرا چرا چرا چرا چرا

هر وقت یاد خنده های دامادامون می افتم ، نمی دونم ازشون نفرت داشته باشم یا نه نداشته باشم ، آخه خیلی سخته کسی جزء نزدیکترین اعضاء خانواده باشه ولی تو ازش متنفر باشی نمیدونم میتونید درک کنید یا نه ؟ خلاصه خیلی زود هفته بعد رسید ، دوباره همه جمع شدند من کلی خودمو آماده کرده بودم که اصلا به روی خودم نیارم ، اما مگه میشه از آدم بدبختی مثل من یه نقطه ضعف گیر بیارن ولی بهش گیر ندن !!!!!!!!! با وجودیکه سعی کردم اصلا باهشون هم صحبت نشم ولی اونا هر چند وقت یه بار طوریکه من بشنوم بهم دیگه می گفتند :
.
اوا ، چی ؟ اوا مـ دونا

بعدشم می خندیدند . من نمیتونم بگم ، نمی تونم براتون تعریف کنم چه حالی شدم ، چقدر بدبختیمو حس کردم ، چقدر از زنده بودن بیزار شدم و چقدر از بودن بین اونا زجر کشیدم اون شبم تمام شد ، اما دیگه گریه دردمو دوا نمیکرد ، تصمیم گرفتم هفته بعد که میان ، من برم بیرون ، خونه نباشم تا اون متلکها و خنده های دامادامونو نشونم ، برای همینم هفته بعد که رسید کمی زودتر از اینکه اونا بیان خونه من از خونه رفتم بیرون ، برام مهم نبود کجا برم ، مهم برام این بود که با اونا یه جا نباشم ، رفتم خیابون ، تو این کوچه ، تو اون کوچه ،این خیابون ، اون خیابون ، توی پارک ، روی نیمکت ، روی چمن نسشتم ولی نمیدونم چرا وقت نمی گذشت ، خسته می شدم ، از راه رفتن ، از نشستن ، از تنهایی قدم زدن ، تقریبا کارم شده بود اکثر روزهایی که اونا میان خونمون من برم بیرون ، توگرما ، تو سرما ، حتی روزهای سرد زمستان که روی نیمکت پارک برف نشسته و زمین یخ زده ، ولی من راحتترم روی نیکمت برفی بنشینم اما کنار دامادامون ننشینم

اما بعضی وقتها هم مجبور میشم بمونم خونه ، ولی دلمو خوش می کنم که هفته دیگه وقتی اومدن نمی مونم بازم میرم بیرون ، تا به قدمهای اجباری ادامه بدم

.

هیچ نظری موجود نیست: