.
پای درد و دلهای یک همجنسگرای مسلمان
این نامه ای هست که توسط یه همجنسگرای مسلمان ایرانی برای مجله ماها نوشته شده و از شماره هفدهم مجله ماها انتخاب کردم
سلام سنگ صبورمن، در حالی شرح زندگی خودمو می گم که دستانم لرزش شدیدی گرفته واضطراب شدیدی ازگفتن مطلب خود دارم و کنترل دستانم را از دست داده ام سنگ صبور من بیست و هشت ساله لیسانس مهندسی ازجنوب ایران خوزستان هستم نمی دانم از کجا برایتان بنویسم وکدام رنجها و ناملایمات زندگیم را بگویم نمی دانم .شاید تا به حال کسی زندگی مثل زندگی سراسر تلخی و پوچی وبدون هدف من نداشته ،سنگ صبور من ، شاید اینها که می نویسم شمه ای از زندگی بی هدف من باشد ؛ من در خانواده ای کاملا مذهبی ومعتقد به دین اسلام به دنیا آمدم سنگ صبور من فقط می دانم به حدی به انزوا و بن بست رسیده ام که فکری جز از بین بردن خود ندارم وزندگی برای من غیر قابل تحمل شده از وقتی که فهمیدم از نظر احساسی با دیگران فرق دارم واحساس به همجنس خود را حس کردم با تمام قدرت این احساس را سرکوب کردم ولی چه کنم منم آدمم بعضی مواقع مانند آتیش زیر خاکستر زبانه می کشد ولی با تمام وجود اونو سرکوب می کنم وقتی فکرشو می کنم احساس اضطراب شدیدی در خود احساس می کنم چون آدمی هستم بسیار معتقد واهل نماز و روزه و کمتر شده که نمازم قضا بشه و همیشه نمازم رو در مسجد خوندم زمانی که دانشگاه بودم همه به من یه احترام خاصی می گذاشتند منظورم دوستان واطرافیان وآدم منزوی نبودم واز نظر ظاهری کاملا مردانه وظاهری مثبت و زیبا که با بیشتر خانمها در دانشگاه دوست می شدم البته قصدم فقط دوستی بوده ولی بعداز مدتی تقاضای دیگری از من می خواستند منظورم از نظر احساسی واصلا کسی فکر نمی کرد که من از نظر احساسی با دیگران فرق دارم ولی در قلب خود ادمی بسیار مهربان وزود رنج هستم خوب سنگ صبور من بعداز مدتی که با دوستان خانم در دانشگاه دوست می شدم به دلیل اینکه آنها فکر می کردند من آدم مذهبی ومعتقدی هستم از من دوری می کردند در صورتی که من نمی توانستم احساس متقابل با آنها داشته باشم
از نظر دوستان دلیل این که نسبت به جنس مخالف بی تفاوت هستم حجب و حیا و اعتقادمه ولی واقعیت چیز دیگه است. در دوران دانشگاه با یه نفر که همکلاسی من بود دوست شدم اوایل فقط دوستی بود ولی بعدها یه احساس عجیب در خود احساس می کردم به صورتی که اگر یک ساعت اونو نمی دیم دلگیروناراحت می شدم وعاشقانه دوستش داشتم ولی به دلایلی که گفتم اصلا نتونستم بهش بگم که من عاشقانه دوستت دارم ولی اون با من فرق داشت منظورم از نظر احساسی ولی همیشه به من به عنوان یه دوست صمیمی ومحرم نگاه می کرد ولی هیچ وقت نمی تونست فکرشو بکنه که این که دوست صمیمی ومحرم خودش عاشقانه دوستش داره ودوست داره عاشقانه اونو در بغل بگیره ، ببوسه وبگه دوستش داره، البته با عرض معذرت که اینو نوشتم الان که اینها رو می نویسم عرق سرد شرمندگی روی پیشانی من آمده خوب سنگ صبور من ، بعد از اتمام دانشگاه وخدمت سربازی نوبت رسید به پیشنهادات ازدواج که نصف ایمان شماست واز این صحبتا همه نصیحتها خسته شدم چه جوابی بهشون بدم بگم اینی که بین دوستان و آشنایان به متانت وایمان شهرت داره یه همجنس گراست؟ حتی تصورش منو دیونه می کنه سنگ صبورمن، من الان که اینها رو می نویسم به درجه ای رسیدم که دیگه تاب وتحمل ندارم باور کنید در عرض یکسال اخیر دو بار به شهرستان دیگه رفتم که خودمو زیر ماشین بندازم که از این دنیا راحت بشم ولی متاسفانه موفق نشدم سنگ صبور من، من تا به حال نتونستم با احساسم کنار بیام وتا حالا کسی رو پیدا نکردم که هم احساسم باشه ومنو درک کنه ومحرم من باشه نمی دونم دیگه به بن بست رسیدم شاید آشنا شدن من با شما بوسیله یکی از دوستان اینترنتیم یه مقدار منو تسکین داد وبه من جرآت وجسارت نوشتن داد
اینقدر سر درگم هستم که نمی دونم چی دارم می نویسم سنگ صبورمن، ارزشها وهنجارهای حاکم بر جامعه اجازه بروز همچین خواسته هایی رو نمی ده ، روز سیزده بدر را که همه با شادی و شعف سپری کردن من به اون مسجدی که همیشه محل مناجات من وخدای خودمه رفتم ، با صدای بلند وهمرا ه با اشک دعای توسل رو می خوندم واز خدا می خواستم یا این احساس منو از بین ببره یا کمکم کنه یا این امانتو از این جسد خاکی بگیره ومنو راحت کنه
دو ساعت تمام التماس وگریه می کردم ودعای توسل می خوندم به طوری که تمام حاظرین در مسجد که ُنه نفری می شدن گرد من آمدن ومنو دلداری می دادند کمکی از ما بر می یاد جوون مریض داری؟گفتم آره مریض دارم صعب العلاج . خوب براش دعا می کنیم با صدای بلند وصدای بغض گرفته از گریه دعا می خوندم
وتمام اونهایی که در مسجد بودن هم صدا با من گریه می کردن واشک می ریختند واز خدا برا م کمک میخواستند چون از ته دل گریه می کردم تمام حاظرین اشک از چشماشون جاری بود بعداز اتما م دعا از مسجد درآمدم ولی کمی احساس سبکی می کردم میگفتم خدایا کمکم کن دیگه تاب وتحمل ندارم سنگ صبور من ، من در حالی این جملات را می نویسم که دیگه شاید فردایی برای من نباشه دیگه احساس می کنم روحم می خواد از این کالبد خارج بشه یک هفته است که دست از آب وخوراک کشیدم ودیگه احساس می کنم بدنم کم کم داره سرد می شه می خوام پیش خدای خود برم وشاکی بشم وبگم
اخه چرا من ..… این همه آدم چرا من
.
.
۲ نظر:
doost man ham zabam ham ehsase man to tanha nisti mesle to besiyarand
pas ghavi bash osay dar movafagh boodan lezat az zendegit dashte bash
سلام دوست عزيز
از متن زيبايي كه نوشتي واقعا متشكرم چون دقيقا درد من و خيلي هاي ديكر است اگر الان تو حدود 28 سال داري و ميشه گفت كه 15 و شايد 17 سال است كه با اين مشكل دست بگريبان هستي من حدود 27 ساله كه اين مشكل را دارم پس من بايد چي بگم (با 40 سال سن). مطمئن باش هيچ كس جز خدا نميتونه به من و تو كمك كنه.
ارسال یک نظر