۱۳۸۸-۰۳-۰۵

اومدی ضد حال بزنی ؟؟؟


خوب روزا همینطوری می گذشت منم نگرانتر می شدم چون نه تنها هیچ تغییری تو خودم حس نمی کردم تازه بر عکسش هر چی بزرگتر می شدم حس و گرایش جنسیم قویتر و کاملتر می شد ، و بیشتر به خودمم ثابت می شد که هیچجوری نمی تونم گرایشمو عوض کنم ، بدبختی آخه یه چیزییم بود که نمی شد با هر کسی راجع بهش حرف زد ، حداقل با یکی درد و دل کرد ، همینطوریشم اونقدر از زبونه همون دوستام جلوی خودم راجع به آدمایی مثل خودم حرفهای ناجور ، توهیناته وحشتناک شنیده بودم که محال بود به عنوان یه دوست بخوام یه روزی با یکی از دوستام راجع به مشکلم حرف بزنم به اصطلاح درد و دل کنم

اونا به قوله خودشون می رفتن عشق و حال ، دختر بازی ، منم مثل آدمای کور و کر دنبالشون راه می افتادم ، حتی بعضی وقتا اونقدر از بعضی حرفا و حرکاتشون که با دخترا می کردن ناراحت می شدم که بحثمون می شد ، بهم می گفتن تو اومدی با ما حال کنی یا اومدی ضد حال بزنی ؟؟؟

منم بخاطر اینکه خرابکاری نکنمو قضیه خودمو لو ندم مجبور بودم خفه خون بگیرمو به غیر از کور و کر بودن لال هم بشم ، اما هر کاری می کردم با این دوستام بهم خوش بگذره نمی شد ، تصمیم گرفتم خودمو الافشون نکنم ، پیشه خودم گفتم منکه مثل شما از دختر بازی خوشم نمیاد ، شمام که نمی دونید من چمه ، تازه اگه بفهمید خدا می دونه چی میشه ، پس بهتره به قول معروف دوری و دوستی را داشته باشیم شما برین سراغه عشق و حالتون منم برم دنبال بدبختی خودم ، نزدیکه خونمون یه امامزاده بود که هرزگاهی میرفتم زیارتش ، تو اون روزا بیشتر از همیشه احساس می کردم به زیارت امامزاده نیاز دارم ، کاری ام نمی کردما ولی همینکه پامو میزاشتم امامزاده انگار خلاص خلاص می شدم ، بعضی وقتا حوصله داشتم زیارتنامه رو می خوندم بعضی وقتام حوصله نداشتم همینجوری سرمو مینداختم پائینو یه راست میرفتم می چسبیدم به ضریح امامزاده ، یه وقتایی کلی درد و دل می کردم یه وقتایی لال مونی می گرفتم واقعا نمی دونستم چی بگم ، حتی پیشه خودم میگفتم اگه امامزاده ام از حضور من اینجا ناراحت باشه چی ؟ تو عالمه سادگیم به امامزاده گفته بودم اگه از اومدنه من ناراحتی بیا تو خوابمو بهم بگو من دیگه نیام زیارتت

اما خوب امامزاده هیچ وقت نیمود خوابم تا بهم بگه دیگه پاتو اونجا نزار باسه همینم منم هی می رفتم امامزاده ، اونجا احساس خوبی داشتم ، ولی خوب دلیلی نشد باسه اینکه حسو گرایشه جنسیم تغییر کنه بلکه فقط از نظر معنوی و روحانی احساس می کردم به اون فضا نیاز دارم ، خدا میدونه چقدر قفل آویز کردم به ضریح چقدر نخ بستم از اون نخ سبزای سیدی که تو امامزاده ها زیاده که مثلا شفا بگیرم ولی انگار بدتر میشد ، البته الان می فهمم که بابا جون اصلا هیچ ربطی نداشته به خودم می گم مرد حسابی گرایش جنسی یه چیزه دیگس گرایش مذهبی یه چیزه دیگه ، آخه از شما چه پنهون اون موقعها فکر می کردم حتی امامزاده هم منو آدم حساب نمی کنه ولی الان فهمیدم که نه بابا اصلا قضیه یه چیزه دیگس و من انتظارات بیجا داشتم

هیچ نظری موجود نیست: