شروع شدن نگرانیهام
داشتم می گفتم تو اون دوران اوایل نوجوانی که مثلا سن بلوغ شروع شده بود منم مثل همه آدما یه چیزایی تو خودم حس کردم نسبت به امیال جنسی منظورمه ، اما حس من با بقیه دوستام و همه آدمای دوروبرم فرق داشت ، چون من به مردها میل جنسی داشتم یعنی به همجنسهای خودم ، خودمم نمی دونستم چرا مثل بقیه نیستم ؟ چرا به جای اینکه مثل همه پسرای دیگه به دختر میل جنسی داشته باشم به پسرا یا مردا میل جنسی دارم ؟ از دیدن عکس لخت و برهنه زنها حالم بد میشد ، اصلا تحریک نمی شدم ، و هیچ حسی و میلی تو خودم حس نمی کردم ، اما از دیدن عکس لخت مردا و پسرا دلم حوری می ریخت ، یه جورایی می شدم ، تحریک می شدم و می رفتم تو خواب و خیال
تو همون دوران بود که کم کم این حس برام مشکل ساز شد ، اولین مشکلی که برام ایجاد کرد از نظر روحی منو آشفته کرد ، چون من مثل همه آدمای دیگه به مسائل اخلاقی و خدا و مذهبی و غیره ایمان داشتم و هنوزم دارم و این حسو میل جنسی من که دست خودمم نبود باعث شده بود که بین ذهنیت مذهبی و اعتقاداتم با حقیقت ذاتی و میل درونیم که ناخواسته بود و دست خودم نبود یه تضاد وحشتناکی پیدا بشه ، همون موقعها بود که بشدت از حس ذاتیم نسبت به میل جنسی به همجنسم احساس گناه می کردم ، همش از خدا طلب مغفرت می کردم اما به خود خدا هم می گفتم که بابا جون خودت که می دونی من کاری نکردم ولی نمیدونم چرا اینجوری هستم ؟ اصلا مگه من که تازه این چیزا باسم روشن شده به قول معروف تازه راجع به مسائل جنسی یه چیزایی فهمیدم ، تو اون سن مگه چقدر خلاف کاری باید کرده باشم که بخاطر اون خلافام اینجوری شدم ؟ من همینکه تا فهمیدم میل جنسی یعنی چی ، اصلا رابطه جنسی و این حرفا یعنی چی همون موقع هم فهمیدم که به دخترا و زنها هیچ میلی ندارم برعکسش به پسرا و مردا میل جنسی دارم ، خوب چیکار باید می کردم ، مگه دست خودم بود ، منکه خطایی نکرده بودم ، خلافی نکرده بودم ، یا بی بندوبار نبودم که بخوام تو اون سن بدون اینکه هیچ تجربه جنسی داشته باشم بفهمم به همجنسم گرایش دارم
خلاصه اونقدر این مسئله درگیرم کرد که روی همه مسائل دیگه زندگیم اثر منفی گذاشت ، از یه طرف همش احساس گناه اونم بخاطر حسی که ناخواسته باهاش متولد شده بودم و ناخواسته تو روح و روانم بود و از طرف دیگه وقتی خودمو با دوستام یا با هر کسه دیگه ای مقایسه می کردم احساس نقصان و بی ارزشی و خیلی راحت بگم احساس پستی می کردم ، فقط بخاطر اینکه با یه حسی درگیر هستم که دست خودمم نبوده ، و از طرف دیگه بازم هیچجوری نمی تونستم حقیقت ذاتیمو و حس درونیمو با اعتقادات مذهبیم تطبیق بدم ، من تو یه خانواده معمولی به دنیا اومدم و بزرگ شدم به قول معروف خر مذهبی نبودیم اما مثل همه خانواده های دیگه ایرانی با همون فرهنگ و افکار مذهبی و سنتی بزرگ شدیم و زندگی کردیم ، برای همینم نسبت به مسائل مذهبی و اعتقادی هم تعصب خاصی داشتم و هم گرایش مذهبی از همون دوران بچگی تو زندگیم نقش داشت و دارد ولی تضادی که بین گرایش جنسی ذاتی و درونیم با گرایش مذهبیم و اعتقاداتم ایجاد شده بود بشدت منو داغون کرد
اما بازم تنها کاری که از دستم بر میمومد این بود که فقط و فقط به همون خدای یگانه متوسل بشم و شدم ، ازش بخاطر کارهای نکرده ، بلکه فقط بخاطر گرایش جنسیم که باهاش متولد شده بودم و در واقع طبق اراده خود خدا اونجوری آفریده شدم ، طلب مغفرت و بخشش می کردم ، طلب شفاعت و سلامتی می کردم و همین مسئله باعث شد به خدا بیشتر نزدیک بشم ، چون با تمام وجودم نیاز به خدا رو حس می کردم نیاز به اینکه فقط خدا می تونه منو شفا بده و نگرانیهامو از بین ببره ، ولی زمان هر چه می گذشت احساس و گرایش جنسی من قویتر و کاملتر میشد و بر عکس امید و نیاز من به شفاعت خداوند کمتر و بی رنگتر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر