۱۳۸۸-۰۳-۰۵

اگه مهرداد بفهمه چی میشه ؟

داشتم میگفتم اون اوایل که هنوز از علتهای علمی درونی گرایش جنسیم خودمم خبر نداشتم به هر طریقی شده بود خودمو به این در و اون در می زدم که اولا کسی نفهمه به قول معروف سوتی ندم ، بعدشم همش فکر میکردم اگه هر چه بیشتر خودمو با دعا و مراسمهای مذهبی و حتی رعایت مستحبات در کنار واجبات بخدا نزدیکتر کنم شاید خدا شفام بده । خلاصه همون روزا بود که دعایی نمونده بود نخونده باشم و حتما برای اقامه نماز باید به مسجد جامع محل میرفتم مخصوصا اینکه خونمون نزدیک مسجد بود و همیشه صدای دلنشین اذان رو می شنیدم . چقدر از همون لحظه ای که از خونه درمیومدم تا به مسجد برسم با چشمانه گریون وارد مسجد شدم . خلاصه چی بگم فکر کنم نتونید تصور کنید یا حتی درک کنید که با یه دله داغون و یه روح بیچاره که نمیدونست چیکار کنه و تنها پناهش همون خدا بود چجوری اون روزارو پشته سر گذاشتم

توی مسجد محل بود که با مهرداد آشنا شدم ، یه روز بعد از سلام نماز وقتی دستامو برای دست دادن به بغل دستی دراز کردم طبق رسم نماز جماعت ، مهرداد کنارم نشسته بود ، اونشب اولین باری بود که مهردادو تو مسجد دیدم ، خیلی خونگرم بود کلی بعد از نماز نشستیم حرف زدیم ازم پرسید فردام باسه نماز میایی مسجد ، گفتم معمولا میام فردا هم حتما میام گفت منم منتظرت میمونم ، خلاصه بعد از اون شبایی که می رفتیم باسه نماز جماعت کنار هم وامیستادیم ، رفته رفته دوستی بین ما شکل گرفت و از اونجایی که از نظر روحی و تفکرات و عقاید ، هم عقیده و هم سلیقه بودیم خیلی زود به دوستان صمیمی تبدیل شدیم ، وجود مهرداد باعث شده بود کمی از حس تنهاییم کاسته شه ، اما بر عکس مشکل جدیدی برام شروع شده بود ، و اونم نگرانی برملا شدن راز درونم توسط مهرداد بود । مهرداد دوست خوبی بود ، دوستی که ارزش خیلی چیزها رو داشت ، دوستی که با محبت و با معرفت بود ، دوستی بی ریا و صادق بود و از همه مهمتر برای من ، دوستی که با خدا بود

از یه طرف شاد از پیدا کردن دوستی مثل مهرداد بودم و از طرفه دیگه نگران بو بردن مهرداد از راز درونم شده بودم ।خلاصه همش از خودم می پرسیدم اگه یه روز مهرداد بفهمه چی میشه ؟ اگه از حقیقت خلقتم آگاه بشه ، به من چی میگه ؟ با من چه برخوردی میکنه ؟ بازم منو دوسته خودش میدونه ؟؟؟؟

ماه ها می گذشت ، همون اندازه که دوستی ما قویتر و کهنه تر می شد ، آشفتگی و نگرانی من شدت بیشتری می گرفت ، شبها سجاده راز و نیازم را پهن می کردم و با خدا درد و دل میکردم ، بارها به خدا گفتم :

خدایا سالهاست که در انتظار شفاعت تو هستم । سالهاست که به امید شفا گرفتن از سوی دستان قادر و توانای تو صبوری کرده ام ، سالهاست که به امید یاری و دستگیری تو دست از پا خطا نکردم ، پس کی ، کی می خواهی مرا شفا دهی ؟ کی می خواهی مرا نجات دهی ؟ خدایا ، خداجان خودت که بهتر می دانی ، سنم دارد بالا می رود ، اگر قرار باشد مرا شفا بدهی دیگر وقتش رسیده ، خدایا نگذار به سنی برسم که همه ازم انتظار تشکیل خانوداه داشته باشن اما من هنوزم در انتظار شفای تو باشم . خدایا ، خدایا ، خدایا ...........................

۱ نظر:

majid گفت...

سلام سعید عزیز
اول از آشنایی با وب لاگ شما خیلی خوشحالم.تقریبا مشکلات منم مثل خودته یه پسر مذهبی با گرایش جنسی به همجنس.ازت میخوام کمکم کنی دارم داغون میشم.سوالات زیادی توسرم میچرخه.اینکه آیا واقعا من همجنسگرا هستم یانه؟؟؟
من چند بار وبلاگ هامو حذف کردم به این دلیل که دارم همجنسگرایی رو ترویج میدم و خدا هم با این کار من مخالفه حتی اینبار هم میخواستم وبلاگمو حذف کنم که با وب شما آشنا شدم و نظرم عوض شد.
منتظر شما هستم
بدرود
www.boyish-off.blogfa.com